مستر ساعتی

دسامبر 19, 2009 - پاسخی بگذارید

امتحانات ترم یکِ سوم دبیرستان بود ، اشکان هم طبق معمول پایه ی درس خوندن نبود.نوبت به امتحان زبان رسید .من استثناّ زبانم خوب بود.با هماهنگی مامان اشکان قرار شد به اشکان زبان یاد بدم که نیفته.اشکان روز قبل امتحان اومد خونه ی ما که مثلا با هم زبان کار کنیم.یک ساعت درس خوندیم و بقیه را زرزرچرند گفتیم و خوش گذراندیم .فرداش سر امتحان اشکان هیچی بلد نبود .منم به مامان اشکان قول داده بودم که نمره ی خوبی بگیره .این بود که شروع به تقلب کردیم.مراقب ما مِستر ساعتی بود .خیلی حوصله کرد .ولی برنامه رسوندن واو به واو امتحان به اشکان بود.دقیقا واو به واو.تیچر خیلی حوصله کرد . سر آخر تیچرعصبانی شد وبه سمت من اومد و گفت : ” یعنی چی ؟ چی کار داری می کنی ؟ جلسه ی امتحانه ها ” .همین که تیچر فارسی حرف زد حجت بر من تمام شد ، شُل شدم.برگه رو دودستی تقدیمش کردم و رفتم بیرون.

از اون به بعد هر وقت یاد این ماجرا میفتم ، به این فکر میکنم که یه آدم باید خیلی چیز* باشه که بتونه مستر ساعتی رو به این حالت در بیاره .


تیچر ساعتی یه دونه بود …


*برای اینجا نتونستم کلمه ی مناسبی پیدا کنم .ولی مطمیناّ ” اّن ” همه چیز رو بیان نمیکنه.

قصار

دسامبر 17, 2009 - 5 پاسخ

یه ضرب المثل قُب آبادی میگه :

اگر روزی در یکی از جیبهای لباسی که عمری آن را نپوشیده بودی ،پولی پیدا کردی وگل از گلت شکفت ، آن را برندار ، چون روزی دوباره تو را خوشحال خواهد کرد.

تفاوت

اکتبر 13, 2009 - 11 پاسخ

اینکه به این فکرکنم که الان دارم یه کاری غیر از کاری که همه ی هم سن و سالام {دانشگاه رفتن} میکنن ، می کنم ، حس خوبی بهم میده .

اینکه توی مسیر تعیین شده  از قبل نیستم {توسط وزارت علوم یا خانواده یا دیگران یا نگاههای عامه پسند یا هرچی } نیستم و اینکه اتفاقا عامه ی آدمها منو ناکام بدونن.

اینکه کلک نیستم !

حسی که بهم بگه دنیام دست منه …

p.s : حتی اگه اون کار مثل خر درس خوندن واسه کنکور باسه .

SchoolGirl

اکتبر 10, 2009 - یک پاسخ

اگه یه روز من رفتم دانشگاه ، دوست دارم دخترا با مانتوشلوار فرم مدرسه بیان دانشگاه !

7 مهر

سپتامبر 29, 2009 - یک پاسخ

یک سال گذشت .

.

.

به یاد همه ی اشکهایی که اون شب ریختم ( که چه قدر زیاد هم اشک ریختم ) و به یاد کامرانی که دیگر بین ما نیست و برای دلی که برایش تنگ شده .

قضیه چیه ؟

آگوست 19, 2009 - 3 پاسخ

و به اونجایی می رسی که دیگه نمیتونی چیزی رو جدی فرض کنی .

دست خودتم نیست.

ذهن سرطانی

آوریل 13, 2009 - 2 پاسخ

چه جذابیتی دارد زندگی وقتی 600 هزارمیلیارد حالت ممکنِ تمام صحنه هایی راکه در پیش رو داری ، ویا ممکن است در آینده ببینی را در کسری از ثانیه می بینی !

یعنی اونقدر ذهنت عین خر کار میکنه که وقتی تو تاکسی نشستی یا تو مدرسه ای یا تو خیابون یا تو خونه یا هر چی تمام حالت های ممکن آینده رو بررسی میکنی و آنگاه دیگر امیدی نیست برای ادامه چون بهترین حالتها روهم دیدی و احتمالا بدترین حالت اتفاق می افته یا در بهترین حالت حالتهای متوسط و اصلا دیگر چیزی اهمیت نخواهد داشت چون همیشه یه بهترشو dream زدی قبلش !

پی نویس : ولش کن بابا ، چرت و پرت نوشتم  !

کنکور

فوریه 25, 2009 - یک پاسخ

کنکور یه امتحان سخت و طاقت فرسا نیست.

{بقیه شو بعدا مینویسم.}

+18

اکتبر 24, 2008 - 5 پاسخ

امروز روز جهانی  qob بود.( چه قدر من دوست دارم این روزرو ) :

1.+18

2.من دیگه قانونی شدم => از آنجا که اهل زن گرفتن نیستم ، دوست دارم خلاف کنم.(هر چند خلاف با ما سنگینه ! )

3.ما را در این روز :

  الف)دوستی دوستانم آرزوست.

   ب)رهایی از اضطرابم آرزوست.

سازهای ناکوک

سپتامبر 25, 2008 - 3 پاسخ

You pretend it doesn’t bother you , but you just want to explode

و آنگاه هردویشان وانمود می کنند که حالشان خوب است.

پ.ن : شاید هم واقعا حالشان خوب است .